از مسیرت دوباره دورم کرد، ذهن مستی که در مسیرم بود

 

مطمئن بودم از همان اول، دست آخر دلی اسیرم بود

 

 

 

چشم خرگوشِ مضطرب در ماه، تا مگر از شکار بگریزد،

 

روبرویش دو چشم خون آلود، خیره در چشم های شیرم بود

 

 

 

استکان ها پر از عطش بودند، عطر تندی مشام را می زد

 

از خودم می گریختم اما، از نگاه تو ناگزیرم بود

 

 

 

صبح از خواب پا شدم با درد، با سری گیج و مملو از نِسیان

 

پرت می شد حواسم از یادت، روحی آشفته در ضمیرم بود...

 

 

 

دیر می گیرد این "دوا" اما شیر می گیرد و حریفش نیست؛

 

پیش پاهای من زمین خوردست آنکه با جان و دل امیرم بود

 

 

 

مثنوی ریخت بر زمین، خرگوش قصه را اینچنین روایت کرد:

 

زود می خواست عاشقش بشوم، از قضا خوب شد که دیرم بود!

 

 

 

 

 

۱۳٩٢/٦/۳ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:

پر زدم از هوای شهری که

از کنار عبور نهری که

چون به کار خودم سرم گرم است

با منِ صاف و ساده قهری که؟!

 

در کمینم نشسته ببری تا...

بر یقینم نشسته گبری تا...

با خودت دیگر ای خدا باید

بدهی واسعانه صبری تا،

 

بتوانم تحملش کنم و

عشق و لبخند شاملش کنم و

در من این اژدها که پنهان است

دختری خوب و عاقلش کنم و

 

چشم هایم پُرند و لبریز از

حلقه هایی ستاره آویز از

در گلویم گلوله ابری خیس،

می شود سرنوشت سرریز از...

 

خستگی را بهانه کردم و در

پیله ای تنگ لانه کردم و در

خواب هام همیشه می دیدم

چون بهاری جوانه کردم و در،

 

در دلت بودم از خودت من را...

هم دلت بودم از خودت من را...

"ماهِ" من پشت ابر پنهان شد؛

"ساحلت" بودم از خودت من را

 

عشق را حفظم از الف تا یا

می خرد خاطر دلم را؟ یا؟

شک چه مرموز و خانمان سوز است

دوستم دارد او هنوز آیا؟...

۱۳٩٢/٢/۱۱ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:

پس لرزه های صبح خمارم!

چیزی به غیر عشــــــــــــق ندارم!

                چیزی به غیر عشــــــــــــق ندارم!

                                چیزی به غیر عشــــــــــــق ندارم!

                                                     چیزی به غیر عشــــــــــــق ندارم!

۱۳٩۱/۱٠/٢٤ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:

 

کیان هر وقت به یه چیزی خیلی اعتراض داره و نمی تونه اعتراضشو به جایی برسونه، شروع می کنه به شیشکی کشیدن!

 

این دفه اگه دلم خیلی پر بود و نتونستم حرفیو به کرسی بنوشم دلم می خواد چندتا از این شیشکیا بکشم ببینم چه مزه ای داره واقعاً؟!!

 

*عکس کاملاً بی ربطه! در پی اعتراض به گوگل که هرچی می زنی هرچی که خودش دوست داره نشون می ده.

۱۳٩۱/٩/٢٧ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:

جنگ معناش همینه:

«وادار کردن کسی به قبول چیزی که اگر به میل خودش بود، قبولش نمی کرد»

کتاب در انتظار بربرها

«ج.م. کوتزی»

۱۳٩۱/٩/٢٠ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: