شهر می رفت رو به خاموشی، دیگر از ازدحام ها کم شد
بر تن تختخوابی از نقره عهد ماه و ستاره محکم شد
عابرانی که بعد از این هستند، یا فقط عابرند یا...عاشق!
عشق یار کدامشان بوده ست؟ یا نصیب کدامشان غم شد؟
هان "چراغی که روشن است" آنجا، در خیالات خام می سوزد...
شب گرفتار درد موزونیست، شب گرفتار "شعر" کم کم شد
واژه ها بی قبا و یخ بسته روی بند سکوت آویزان!
باد نامحرم است و می پیچید در لباسی که از کمر خم شد
قفل این خانه را ببند از پشت، من به این آشیانه دلگرمم
هرکه مهمان ماست می ماند!... گرچه "اغیار" و" یار" درهم شد!
می روم نامیدی خود را بسپارم به دست پوپک ها...
شاید از دورها خبر آرند؛ عشق تنها پناه عالم شد
من چراغی که روشن است اینجا، من خیالی که خااام می سوزد
کهنه آهنگی از "بنان" در گوش، سوژه ی گریه ام فراهم شد!
بی شک این احساس حسی متفاوت تر از تمام آنهاست که تجربه کرده ای! چیزی که در این دنیای ماشینی، بکر و دست نخورده و بَدوی باقی مانده است و بشر نتواسته برای این دوره 9 ماهه از زندگی، جایگزینی دیگر بسازد (چه بهتر!).
جای سئوال و البته قدری تأمل است که زنان کل دنیا بارها این دوره را سپری کرده اند اما کمتر از اینهمه فوران حس و عاطفه -که برای هرکس می تواند منحصر به فرد باشد- حرفی به زبان و بیان آورده اند. تنها کتابی که توانستم در این زمینه بیابم «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» اوریانا فلاچی عزیز بود (اگر کتابی می شناسید معرفی کنین بی زحمت) که آن نیز با غم از دست رفتن توأم می شد و شادی زیرپوستی این روزها را منعکس نمی کرد.
این «طرح» ها حاصل درونی ترین احساسات من در این روزهاست صریح و ساده، زلال و بی پروا. زیاد پشت کامپیوتر نمی نشینم بنابراین نمی توانم طرح ها را یک به یک در وبلاگ بگذارم این ها را داشته باشید تا سری بعدی.
*باشد که دیگر مادران جوان هم از این حس عجیب که مثل جزیره ای کشف نشده باقی مانده است، سخن بگویند...

1
از ابر نازکی باران می آمد
لبخند ماه را «آبستن» بود
2
در پوست نمی گنجد این شادی؛
«ترک برمی دارد!»
3
پوست می اندازم
متولد می کنی مرا
4
دو قلب دارم
خوش قلب تر می شوم
5
گرچه دو قلب دارم
هر کدامش را بدهم جانم در می رود
6
در اوج گریه شاید بخندم
این از مزایای دو قلب است
7
بزرگم می کنی
تا
کودکی ات را ببینم
8
متولدت می کنم
بی ادعای خدایی
9
تکرار می شوم
نه در آیینه ها
در تویی که خودمی
10
بیدارم کن!
وقت و بی وقت
من هم دلم برایت تنگ می شود
11
پر می کشد خیالاتم
به دورهایی که تو هستی
12
گلی یا میوه ای شده ام
به من می پیوندی
تا به «بار» بنشینیم
13
فشار خونم را اندازه بگیر دکتر!
دارم می ترکم
14
بگیر دست دلم را تا وقتی در منی
بیرون که آمدی
خودم دستت را خواهم گرفت
15
پا به ماهم!
«حامل» مهم ترین اخبار!
16
دردش را به جان می خرم
در انتظار دردسری شیرین ترم
17
سنگ نگاهت را بر من نینداز
بار شیشه حمل می کنم
18
تکان می خوری؛
تکان می خورد وجودم
19
انقدر خود را بر درودیوار زندگی نکوب!
روزی آرزوی این «بطن» آرام را خواهی کرد
20
خواب از چشمخانه «پریده»
«پرنده» ای لانه می سازد در من!
21
خودت را حسابی در دلم جا کرده ای
به دنیا بیا
تا بر چشمانم جای بگیری
22
شناوری
در بودن و نبودن
تصمیمم را بگیر
23
کتاب می خوانم؛
کامو، کافکا، کوندرا...
...و «تربیت کودک»!!
انتظار
انتظار
انتظااااار
پس کی میاد بـــــــهـــــــــــار؟!!!؟

چه انتظاری ازَم داری؟ بدونم و نکنم کاری؟
خبر بِدَن که تو غمگینی، نیام پیشت واسه دلداری؟!!!
خدا می دونه چه دردی بود، شنیدنِ یه کم اندوهت
نذار جدا بشه این پیوند، نگو که از همه بیزاری
بهانه های قشنگی بود که از تو باخبرم می کرد
چِقد رها بودیم اون موقع، کجان روزای وفاداری؟
منم که وا دادم و حالا سرم به کار خودم گرمه
نمونده حوصله ای با من، اسیر کارای تکراری...
دلم عجیــــــــب واسَت تنگه، می خوام ببینمت این روزا
دل توأَم واسه من تنگه؟! توأَم "هوای" منو داری؟؟
یه دونه ای توی این دنیا، از اون رفیقای جون جونی
تا آخرش می مونم یارت،
آخه تو ارزششو داری
برای "می نو" و حال و هوای این روزهای خودم که بسیار متغییر است

باید در این دیوار، دنبال دری باشم
باید به فکر روزهای بهتری باشم
عاصی تر از موجم که می کوبد وجودش را
ای کاش می شد ساحل فرمان بَری باشم
با این برادرها غریبم، بعد از این باید؛
با دردل هایم کنار خواهری باشم
پرواز را در پیله های صبر پیچیدم
پروانه ها گفتند؛ دنبال پری باشم!
دارم تصور می کنم از قلعه های عقل،
روزی مقیم شهر عاشق پروری باشم
من فکر می کردم که دستی پشت تقدیر است!
تا کی اسیر سرنوشت "دیگری" باشم؟؟





