پشت ديوارها پشتِ ديوارها...
پشتِ ديوارها...
۱۳۸۸/۱٠/٢٥
دفترداری!

ما که همه کار کردیم... دفترداری هم روش!


پرونده ات باز است و لبخندی به رویت

جاریست در عکسی تمام خلق و خویت

پرپر زنان بیرون می آیی زنگ تفریح

از کوه کاغذپاره ها با های و هویت

شاید تو را گم کرده باشم گاه گاهی

پرونده در پرونده گرم جستجویت

اسم تو را با قرمز و آبی نوشتم

تقدیر مثل آب و آتش روبرویت

قلب گواهی ها گواهی می دهد که

سرکش تر است از حد اعداد آرزویت

امروز از دنیای کوچک ها رها باش

تا پر شود از بی نهایت ها سبویت

پرونده را بستم به پایان آمد امروز

این پنجره باز است هر فردا به سویت...

راضیه ایمانی

۱۳۸۸/٦/۱٩
i like it

10 چیزی که دوست دارم:

 

- برنامه ریزی برای یک سفر

- نسکافه و هرچیزی با طعم اون

- لیوان های بزرگ رنگی

- گل و بازار گل

- رمان های طولانی و چندجلدی

- بازار بزرگ تهران

- فیلم های هنری

- عطر بهار نارنج زیر باران شمال

- مهمانی های دوستانه

-شعر سرودن، مجری گری، آرایشگری، خودکفایی، بهره وری، راه انداختن کار تولیدی،

استقلال مالی، جنبش زنان، جا انداختن تفکر زنانه به جای تفکر مردانه در سراسر دنیا

و بخوانید تا آخرش...

دعوت می کنم: مژگان بانو، پریا، مرتضی قاسمی، سودابه امینی، رضا سیرجانی

راضیه ایمانی

۱۳۸۸/٦/۱۸
...

دلم خوش بود به شادی های کوچک و بزرگی که در پسِ پشتِ اندوه چشمان شما جا باز می کرد و لبخند ظریفی که با تردید بر لبانتان می نشست و کم کَمک دل می داد به حرارت نگاه های ما که ذوب می کرد یختان را و جاری می شدید در لبخندهایمان!

وقتی که می رفتیم این سئوال همیشگی همه شما بود که:«کی دوباره برمی گردید؟» و ما می گفتیم به زودی...

 

*ماجرا از این قرار بود که دوستان طرحی را به شهرداری داده بودند که در شب و روزهای ماه رمضان یک تیم شویم و برنامه اجرا کنیم و قسمت چرخیده بود و چرخیده بود و به اینجا رسیده بود که این برنامه ها در شیرخوارگاه ها، پرورشگاه ها، سرای سالمندان و یا آسایشگاه های معلولان ذهنی و جسمی و ... برگزار شود.از روز اولی که برنامه هایمان آغاز شد می خواستم همه خاطره هایی را که در این ساعت ها و روزها لحظه لحظه به هم زنجیر می شد را اینجا بنویسم اما سنگینی کار و مجال آزادی دربین نبود. می خواستم از شکل خنده های پویان دو سه ساله ای بنویسم که در اندک لحظه ای گریه می شد و باز دوباره خنده پهن می شد و می تابید روی صورت کوچکش و اینکه وقتی بچه های گروه موسیقی داشتند روی سن خیلی سنگین و رنگین با سازهای اصیلشان شجریانی می نواختند پویان بی توجه به همه پرستیژها و ژست ها رفت روی سن و درست در وسط حلقه گروه با آهنگ کردی که نواخته می شد رقصید و همه مانده بودیم که الان باید چه کرد...(بماند که مرکز ترکمانی برایمان کابوس بود با همه اتفاق هایش)

می خواستم برایتان از محبوبه و مهری و لیلا و... بگویم که اگرچه می گفتند ذهنشان معلول است اما بی توجه به علت هر اتفاقی تنها مهربانی را می شناختند و دلشان می تپید برای توجهی از سوی تو آن هم از نوع بی دریغش وقتی که جان مریم یا بارون بارونه را با آنها هم نوا می شدی...(هوای سبک مرکز سوده همدانی و آرامشش را فراموش نمی کنم)

دلم می خواست از پسربچه های شیطون غیاثوند بگویم که دبستانی بودند و اولش انگار باهم تبانی کرده بودند که خیلی ما را تحویل نگیرند و مجری را (که خودم بودم) دست بیاندازند و هرچه می پرسیم جواب ندهند و دست آخر  ورق اینطور برگشته بود که از سروصدایشان و انرژی سرشارشان صدا به صدا نمی رسید؛ یادم نمی رود که آنجا بچ ها با هم یک سرود به نام مادر خواندند اولش تعجب کردم که نام سرودشان این است چون خودمان قرار داشتیم که در حرف ها و قصه ها و شعرها حرفی از مادر و پدر نباشد و آنها وقتی سرودشان را خواندند انگار آسمان و زمین آوار می شدند روی سرم مضمونش خیلی غمگین بود و هرچه بیشتر که به این موضوع فکر می کنم که چه کسانی این سرود غم انگیز را که به بدترین شکل احساسات دیگران را دگرگون می کند به آنها یاد داده است به نتایج بد و کثیفی می رسم...و آن شب بود که عقده یک هفته اول را گشودم و تا دلم می خواست گریستم تا بتوانم دوباره فردا صبح ادامه دهم(این از قوانین محسن رئیس گروه بود که نباید احساساتی بشویم و دلسوزی کنیم).

بچه های شیرخوارگاه رقیه را یادم نمی رود که یک یاور داشتند که فقط با رنگ آبی نقاشی می کرد و یک دست نداشت اما اعتماد به نفسش در حد تیم ملی بود و بچه های بامزه ای که از جزیی ترین کارها برای خودشان سوژه خنده می ساختند و حامد از این سوژه ها در امان نماند...

دلم تنگ شده برای بیماران روانی بیمارستان روزبه که چندتایی شان را وقتی صدا می کردیم پشت میکروفون تأکید می کردند که فردا مرخصند و معنی اش این بود که دیوانه نیستند و چه سید ریش سفید باحالی داشتند، برایشان که فال حافظ می گرفتم چه در دلشان می گذشت خدا می داند...

یا خانه سالمندان توحید با اون جمع احساسی شون و بانوی خورشیدش که اولین فیزیکدان زن ایران بوده و کلی کارای بزرگ انجام داده اما به خاطر آلزایمر همه کاراش یادش رفته و این ذهن منو هنوز به خودش مشغول کرده که توی دنیا فقط یه سری چیزای به خصوص هستن که باقی می مونن...

حالا نکته اینجاست که چرا با حسرت یاد می کنم و چرا همه فعل هایم گذشته اند و اینکه ماه رمضان که هنوز تمام نشده درحالی که برنامه ما باید تا پایان این ماه ادامه می یافت.

این بدترین جای ماجراست که از سوی فرهنگی هنری شهرداری فعلا برنامه به حالت تعلیق درآمده و گفته اند چون برنامه شما بخش فرهنگی اش کم رنگ است و در مواردی این معلولان ذهنی و سالمندان از جای خود بلند شده و با آهنگ های ما رقصیده اند!!!باید برنامه را کنسل کنید.

دلم برای پیرمردی که در خانه سالمندان امید در آخر برنامه گفته بود «برنامه تون پسندونه- یعنی برنامه تونو پسندیدیم» تنگ شده و یادم نمی ره به چندتا بچه و پیر و معلول ذهنی و جسمی قول دادم که برگردم...   

و برای جمعمون محسن که حرف همه رو با جون و دل می شنید و به همه می گفت چشم و بعد کاری رو که فکر می کرد باید بکنه می کرد، مریم که این اواخر به قول خودش از بس داد زده بود صداش گرفته بود ، می نو که وقتی می اومد تو گروه ما من خیالم راحت بود که از نظر اجرایی مشکلی نداریم و بهمون می رسید، محمد شهریاری که به شدت سرش شلوغ بود اما مثل دوتا خواهرای نازنینش مریم و مونا مهربون بود و صبور آخرشم کتاب معراج السعاده رو که سرای امید بهمون هدیه داد از من نگرفت، محمد قهرمانی که با موهاش و طرز لباس پوشیدن فشنش دایی شو حرص می داد و با موتورش گروهو اسکورت می کرد، مهدی طاهرپور که هزار و یک مشکل داشت اما دم نمی زد و اونم خیلی صبور بود، زری خودمون که مجری بود مثل خودم و این باعث می شد هیچ وقت تو برنامه ها همدیگه رو نبینیم، ناهید که سرش پراز ایده های خوب برای کارگاه هامون بود و دلش مثل شیشه نازک بود، حامد که یه مدتی همکار بودیم و کم حاشیه ترین موجودیه که تا حالا دیدم(امیدوارم بدجور سرمانخورده باشه)، سمانه که کم دیدمش و نشد بیشتر باهاش آشنا بشم، حسن و شهروز دوتا بچه گلی که با ارگاشون برنامه رو زنده می کردن و گروه موسیقی سنتی که همه جوره سازاشون کوک بود با دل اهالی دل و خیلی صمیمی و راحت بودن، و گروه نمایشمون که اگه رفتنه تو ماشین ما می افتادن مطمئناً نمی فهمیدیم کی می رسیدیم از بس که همیشه حرف های جالب و خنده دار تو آستین داشتن و به قول خودشون از کمترین امکانات برای سرگرم کردن دیگران به بهترین شکل استفاده می کردن(راستی ازم فرهنگ کوچه رو خواسته بودن...) و باقی بچه ها که همیشه با هم بودیم و یه کار تیمی خوبو داشتیم در کنار هم مزه مزه می کردیم که یه دفه زدن به تیپمون...

امیدوارم که ادامه پیدا کنه و همینجوری نصفه و نیمه قطع نشه

* این روزا وبلاگا بازی تو بازیه فعلا که باید بازی 10 چیزی که دوستش داری رو بنویسم اگرچه این خیلی شبیه همون شب یلداییه می شه ولی وقتی رفیقی مث می نو دعوت کرده باشه نمی شه ننوشت-پست بعدی

 

راضیه ایمانی

۱۳۸۸/٥/۱۸
سرمایه های گمشده!

این آخرین تماس تو با من بود

مانند زنگ چکش و آهن بود

صد بوستانِ خاطره، اما کال!

دل در خیال خام رسیدن بود

می گشت تا بیابد از او عشقی

در کوهِ کاه درپی ســوزن بود

دستی به گـــیسوان پریشانش

تمثیل ناب آتش و خرمن بود

در زمهریر خلوتشان خورشید

بی هوده گرمِ کار دمیـدن بود

دسـتان مـرمرین شفابخــشی

سرمایه های گمشده ی زن بود

آهنگهای روز و شـــبش دیگر

تصنیـــف های رنج مطنطن بود

این خنده خنده پا به خطا دادن

یک ماجرای حال به هم زن بود

باران نمی گرفت اگر از چشمش

شاید چراغ عاطفه روشــن بود!

 

این داستان گم شدنی در مـه

این قصه ی شکستن من بود!

 

 

راضیه ایمانی

۱۳۸۸/٤/٢٦
تولدت مبارک

به خواهر کوچکم که دیروز تولد 17 سالگی‌اش بود:

 

دو مارگون، دو عصیان، دو نیمه‌ی جاری

دو پیچ گیج و معلق، در اوج سرشاری

دوتا قرینه‌ی مواج؛ ریخته، سرریز

دو آبشار رها روی شانه‌ها داری

بهار صورتی و حس رویشی به تنت

غلیظ و در ضربان، بی‌قرار و بسیاری!

برای گریه و خنده همیشه آماده

بهانه‌های قشنگی در آستین داری

بیا! بگو و بخند و بچرخ و بال افشان!

زمان توست عزیزم که دوربرداری

زمان توست که کم کم به من بگویی نه!

بسازی از دل فردا هزارها آری!

تو انقلاب منی جان من! تو آزادی

تو جنگ روز و شبی کودتای دیواری

جدایی از همه‌ی چاره‌ها اگرچه تو هم

به خیر و شرّ قوانین ما گرفتاری...

تو را چکار به ابرهای مصلحت‌اندیش

تو آفتابی و از هرچه ابر بیزاری

جهان که قصه‌ی تلخی‌ست با تو آسان است

برای ما که دچاریم، گرچه دشواری

ببر مرا به نسیمای نوجوانی خود

که رود عشق و امید است در چمنزاری

 

ببال و قد بکش و حد سقف را بشکن!

برای رُستن و رَستن هنوز جاداری!

 

به امید فرداهای روشن

 

 

راضیه ایمانی

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]