ببخشيد ايندفعه اين همه دير شد...

 

 

 

طوفان شده بودو من نميدانستم
ويران شده بود و من نميدانستم

 
بر مزرعهء خشك دلم بي وقفه

باران شده بود و من نميدانستم


عكس دل او بود كه بر موج نگاه
رقصان شده بود و من نميدانستم


باز آمده بود و بعد از آن سرسختي
آسان شده بود و من نميدانستم


يك بيت از او خواستم او يكباره
ديوان شده بود و من نميدانستم


بر سفرهء خالي دلم بي تعارف
مهمان شده بود و من نميدانستم


اين آتش عشق زير خاكستر دل
پنهان شده بود و من نميدانستم


 

۱۳۸٢/۸/٦ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: