ـ من كه نمي شناسمت.

 

ابروهاشو بالا انداخت و سرشو كج كرد؛ بعد هم همينو گفت

 

 : « من كه نمي شناسمت »

 

 به همين راحتي.

 

آخه مگه مي شه؟ ما هميشه با هم بوديم. اصلاما كه از هم جدا نبوديم؟

 

ـ جان من يه بار ديگه نگاه كن...

 

ـ گفتم كه نمي شناسمت،تو يه كس ديگه شدي، تو اين شكلي نبودي؛

 

هيچ وقت هم اينطوري نيگام نمي كردي.

 

هميشه يه لبخند گوشهء لبت بود، هميشه ،حتي گاهي خودت مي گفتي

 

اين لبخند

 

 كه بي اختيار گوشهء لبته

 

از جذبه ات كم مي كنه

 

اما حالا به جاي لبخند هميشه بين ابروهات يه گره كوچيك داري.

 

 اصلاً خيلي سرد و مات نگاه مي كني. نه اين تو نيستي!

 

 راست ميگه ديگه ؛ من كي اينجوري بودم كي آنقدر تو فكر مي رفتم؟

 

يادش بخير صبحها كه از خواب بيدار مي شدم، پنجرهء تراس رو باز مي كردم

 

ويه نفس عميق مي كشيدم. به آفتاب سلام مي كردم .

 

 مي گفتم امروز مي تونه يه روز خوب برام باشه، اصلاً شايد بتونه يه روز

 

خاطره انگيز بشه.

 

امروز با خودم قرار مي ذارم كه حتماً يه خاطرهء خوب بسازم

 

 تا شب بتونم  توي دفتر خاطراتم يه ماجراي درست و حسابي بنويسم.

 

امروز چه رنگي بپوشم؟ با دريا ست كنم يا با جنگا؟ سبز يا آبي؟

 

ـ هي ! باز كه داري از اون موقع ها مي گي.خستمون كردي بابا.

 

 حالارو بچسب. حالا چي؟حالا كه من نمي شناسمت چي؟

 

ـ تو حق داري منو نشناسي، من خيلي عوض شدم ،

 

يه چيزايي داره منو تغيير مي ده، من دارم وا مي دم...

 

ـ وايسا ببينم! نمي خواستم ناراحتت كنم. خوب من مجبورم حقيقتو بگم،

 

 اين كار منه، وظيفمه.

 

اما يه كاري مي توني بكني، برو از توي آشپزخونه يه دستمال گرد گيري

 

بردار بيار،

 

 هم منو تميز كن هم گرد تمام آينه هاي خونتو بگير.

 

 بالاخره بايد از يه جايي شروع كني. حداقلش  اينه كه از اين به بعد هر وقت

 

 اومدي جلوي آينه، همديگرو به جا مي آريم.

 

برو ديگه معطلش نكن....

 

۱۳۸٢/۸/٢٦ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: