![]()
امروز که قلبم بعد از زلزله، مثل گنجشک توی قفس می زد
با همهء وجودم فهمیدم که زندگی ارزش خیلی چیزارو نداره:
زندگی ارزش اینو نداره که تو هر روز دلت شور فردا رو بزنه...
زندگی ارزش اینو نداره که سر یه موضوع کوچیک بخوای
برای عزیزترین کسانت پشت چشم نازک کنی...
زندگی ارزش اینو نداره که به دوستت تلفن نکنی
به هوای این که حالا نوبت اونه که به تو زنگ بزنه...
و وقتی بعد از زلزله از توی حیاط وارد خونه شدم؛ فهمیدم که
سماور هنوز قل قل می کنه و باید زودتر از اینا چایی رو دم می کردم...
کتابی که دستم بوده یه فصلش بیشتر نمونده و من باید
زودتر از اینا تمومش می کردم...
گلدون توی اتاق برگاش خم شده و باید زودتر از اینا آبش می دادم...
و از همه مهمتر وبلاگم رو باید زودتر از اینا به روز می کردم.
زودتر از اینا باید بهتون می گفتم که چقدر دوستتون دارم و
چقدر محتاج و مشتاق حضورتونم.
همین الان که دارم می نویسم اولین گنجشک،
آواز صبحگاهی اش را شروع کرد
و من امشب را بیدار ماندم تا بعد از مدتها بتوانم صبح و طلوع را ببینم.
برای همه شما نیز طلوعی با طراوت آرزو می کنم.
راستی دلم برای همه اوناکه قراره امتحاناشون شروع بشه می سوزه ؛
منو توی غم خودتون شریک بدونین!
خیلی خوب درک می کنم که چطوری دارین دنبال تحقیقای نیمه تموم و جزوه های نیمه کارتون می گردین.اصلانگران نباشین!! چون یه مورد مثل بنده هست که تازه شب امتحان رفته کتاب درسیشو خریده!!!!!!!!!!!!!
اگر دوست داشته باشین بازم دربارهء امتحانات براتون به روز می کنم؛
اگرم که دوست نداشته باشین دیگه مشکل خودتونه!
نوشته شده در ساعت 30/5 دقیقه صبح





