اون روز ایستگاه اتوبوس خیلی شلوغ بود ! اما بر خلاف هر روز

که ما با این صحنه مواجه می شدیم و ابروهامون تو هم می رفت؛

اصلا بهش اهمیت ندادیم.یعنی اصلا متوجه این موضوع نشدیم.

توی صف ایستادیم و بی توجه به اطرافمون خاطره چند ساعت پیش رو

تداعی می کردیم...

نمی شد ازش گذشت و بهش نخندید!هر کدوم از بچه ها

یه تیکه از ماجرا رو می گفت وبقیه با یادآوری اون می خندیدن.

عجب روزی شده بود اون روز .بعد از کلی گرفتاری های درسی و

فکری مجالی پیدا کرده بودیم برای خوش بودن!

چشام از خنده تار شده بود و کیفم به دستم سنگینی می کرد

 که یدفعه متوجه صدایی از پشت سرم شدم:

_ لا اله الا الله _ استغفرالله _ عجب دوره زمونه ای شده...

خنده هامون که آرومتر شد همگی فهمیدیم پیر زنی که

پشت سرمون ایستاده وزیر لب غر غر می کنه منظورش به ماست!!!

_ آخه چقد شما جلفید؟!! یواش سرمونو به هم نزدیک کردیم و گفتیم:

_ این پیر زنه با ما بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برق از سرم پرید به ما گفت جلف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!بر گشتم و نگاهش

کردم و اینبار چشم در چشم به ما گفت:

_ دختر هم دخترای قدیم...یه ذره حیا سرشون می شد...

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم؟هممون عصبانی بودیم که

یدفعه پیرزنه ادامه داد:

_ همین کارا رو می کنین که براتون شوهر گیر نمی یاد دیگه...

دیگه نمی شد از کنارش گذشت و بهش نخندید...چهار نفری

زدیم زیر خنده...

حالا می بینم خاطره اولی که ما رو مجبور به خندیدن توی

 ایستگاه می کرد باعث ایجاد خاطره خنده دارتری توی خود ایستگاه

 شد،که تا در خونه و تا حالا هم باعث خنده ما می شه.

*(قابل توجه دختران عزیز گفته باشم که هر چهار نفر ما الان سر خونه زندگی خودمونیم والبته خانومهای محترمی! هم هستیم)

۱۳۸۳/۳/٢۸ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: