
اینکه من اینروزها هر وقت که بیرون می روم اول هوای باران زده
را به درون می کشم...و اینکه می روم آلبومها را از توی کمد
بیرون می آورم و عکسهای سفر شمال را نگاه می کنم؛
معنایش این است که دیگر همین روزها عازم سفر خواهم شد!
نوستالژی ام عود کرده است و فقط خودم می دانم که اگر نروم روزهایم
چه بی معنا می شوند!!....
.
.
.
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم!
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا، هوس قمار دیگر
این دو تا بیت رو خیلی دوست دارم توی دو تا قاب داشته باشم ،
بزنم به دیوار تا همیشه جلوی چشمم باشه...یه جورایی مرام
زندگیمه؛ دنیا رو اگه می خوام واسه این چیزاش می خوام، که
ببازی تا ته خط و دلت بخواد که بازم ببازی ؛انقدر وسیع بشی که تا
بی نهایت ادامه پیدا کنی...این جور شعرا هم به یه معنی
پشت دیواری و ماورائی ان از اونان که حیرت میارن با خودشون،
که انتها ندارن...سیم آخرن....
نظر شما چیه؟





