ـــ مامان چه‌جوری سبزه درست می‌کنن؟

ـــ يه ظرف صاف برمی‌داري؛ توش گندم يا ماش می‌ريزی؛

بعد روش آب می‌ريزی؛ يه پارچه سفيد هم می‌ندازی روش؛

يه کم که جوونه زد...

ـــ خوب خوب خوب بقيه‌شو بلدم...

ـــ مامان جون! اگر خواستی ماش بريزی از اون دونه سياهاش

 بريز خيلی قشنگ‌تر می‌شه

ديگه حرف نمی‌زد. ديگه حرفای مامان رو هم نمی‌شنيد...

فقط با يه لبخند محو به زمين خيره شده‌بود.

من می‌دونستم آبجی کوچيکه داره به چی فکر می‌کنه...

الآن که اين ومی‌نويسم صدای ريختن دونه‌های ماش رو

توی سطح سينی می‌شنوم

ـــ مامان! فقط دونه سياها رو جدا کنم؟

صدای خنده ما

ـــ مامان مطمئنی خاک نمی‌خوا؟

صدای خنده ما

ـــ مامان تا کجاش آب بريزم...

ـــ مامان...

...ديگه داره عيد می‌شه

۱۳۸۳/۱٢/۱۱ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: