باد که برگ ها را به بازی می گیرد و آفتاب که دستشان را رو می کند
من هم جمع می کنم همه داشته ها و نداشته هایم را و می زنم
به بی غیرت ترین رگ بی خیالی ام...
کوله سپید دوست داشتنی ام را با عروسکی که به آن آویزان است،
می اندازم روی دوش سنگین ترین خاطراتم و راحت ترین کفش هایم
را برمی دارم و هرچه خیابان است را با تمام کوچه های اطرافش
زیر قدم هایم می کشم.
حتی همین کار ساده را، به خودم می گویم، انجام بدهم یا ندهم...
این لحظه ها وقتی که دارند می گذرند چه فرقی می کند
بد و خوبش که من گلویم گیر کند پیششان که رویشان
فکر کنم که خودم جایی باشم و دلم جایی دیگر...
ناراحت می شوی از دست واژه های بی ادبم؟!
خوب ناراحت باش!! مطمئنم که ناراحتی ات را فراموش می کنی.
نمی دانم چرا ولی فکر می کنم این بی تفاوتی
اندوهناک به مغز تو هم رخنه کرده باشد؛ که یادت برود،
که فراموش کنی... نمی دانم تا آخرش رفته ای هیچ وقت یا نه!
یک روز نشستم روبروی هرچه حرف داشتم و گذاشتم
که تا آخرش برود. با هم از دالان های تودرتویی گذشتیم،
از دره های عمیقی رد شدیم، از دشت های فراخی عبور کردیم
از چمن زارها و لجن زارهای زیادی رفتیم... اما هی رفتیم؛
هی آفتاب شد و مهتاب شد هی خوب شد و بد شد
هی خوشحال شدیم و ناراحت؛ فهمیدم دارد مرا به بازی می گیرد
این چرخه، این چرخ، این چرخ و فلک...
زدم توی گوشش و دیگر ادامه ندادم اما یک چیزی بگویم؟!
بد تأثیر گذاشته رویم بد!
ارزش لحظه ها را می گویم که چقدر بی هویتند چون دایم در گذرند...
تو که با این حرف ها مشکلی نداری؟!!!





