
خوب اگه چیزی برای نوشتن نداری بی کاری هی کاغذ
خط خطی می کنی و خودکار حرووم می کنی؟
چرا! خیلی چیزا دارم برای نوشتن. اما نمی تونم بنویسم یا دلیلی برای نوشتن
نمی بینم.فکر می کنم که حالا اگه من ننویسم چی می شه؟
هیچی! حالا اگه بنویسم چی می شه؟ بازم هیچی...پس چرا بنویسم؟
یه بهونه دیگه هم دارم. وقتی می نویسم از نوشته ام خوشم میاد...
حالم به هم می خوره وقتی از نوشته ام خوشم میاد.
آخه چرا من باید انقدر خودخواه باشم؟ یه عالمه نوشته خوب و خوب تر از
نوشته من هست.به جای اینکه وقتم و تلف کنم و بشینم بنویسم
خوب برم اونا رو بخونم یه چیزی یاد بگیرم.
وای الان نصیحتم می کنی و یه دنیا حرفای خوب خوب می زنی ؛
همش هم قابل تأیید و توجیه ان. ولی من دوست ندارم قبول کنم.
اینجا دیگه همه چی قفل می کنه.نه؟
ببین من حاضرم سر کوچک ترین چیزایی که یه کم فقط یه کم به رهایی
من کمک کنه جونمو بذارم.
- من چرا انقد بی کله شدم؟
خوب بشم مگه چی میشه؟ این همه آدم بی کله که داره بهشون
خوش می گذره...منم یکیش.تازه من بی کله خوبی ام...
اگه این پرت و پلاگویی ها، من و تو رو به نتیجه می رسونه بازم ادامه بدم.
اگرچه می دونم نمی رسونه اما یه چیز دیگه هم می دونمِِ؛
می دونم که همیشه حرف زدن بهتر از حرف نزدنه
پس باز ادامه می دم...





