
من چشمانم را می بندم و آهسته آهسته تو را می بينم در چشمخانه
ذهنم.
آنجا که رودی شبيه کارون در جريان است و چراغهای کوچک و کم نوری
از دور سوسو میزنند.آنجا که در خواب من است همانجا
که در خيال تو است.
و تو هستی و صدای ترانهای محلی که به سختی به گوش میرسد.
من با تو قدم در قدم میشوم و کولهبار حرفهای نگفته و سکوتهای
شاعرانه را به شانههايت میسپارم.
با تو دست در دست میشوم و خودم را گم میكنم در بخشندگی
دستانت و با تو چشم در چشم میشوم و سُر میخورم
در آفتاب و مهتاب نگاهت.
تو مرا میبری به دشتهای آسودگي؛ به گندمزارهای آرامش
و رهايم میكنی درخودم!
نمیخواهی بگويی كه فصل چندم از خيالهای من و توست؛
نمیخواهی بشنوی كه تا كجای اين ترانه محلی با تو هستم؛
نمیخواهی بدانی كه اگر چشم بگشايم ديگر رودی در جريان نيست؛
ديگر چراغی سوسو نمی زند و ديگر صدای ترانهای محلی
به گوش نمی رسد.
اما من چشم باز نمی كنم تا بسته نشود فصلهای عاشقانه من و تو!
حالا كه خيال اينهمه زيباست چرا واقعيت؟!
بيا تو هم برای هميشه چشمانت را ببند بهروی تمام زشتیها و فاصلهها!
گذشت يعنی اين!





