من چشمانم را می بندم و آهسته آهسته تو را می بينم در چشم‌خانه

ذهنم.

آنجا که رودی شبيه کارون در جريان است و چراغ‌های کوچک و کم نوری

از دور سو‌سو می‌زنند.آنجا که در خواب من است همانجا

که در خيال تو است.

و تو هستی و صدای ترانه‌ای محلی که به سختی به گوش می‌رسد.

من با تو قدم در قدم می‌شوم و کوله‌بار حرف‌های نگفته و سکوت‌های

شاعرانه را به شانه‌هايت می‌سپارم.

با تو دست در دست می‌‌شوم و خودم را گم می‌كنم در بخشندگی

دستانت و با تو چشم در چشم می‌شوم و سُر می‌خورم

در آفتاب و مهتاب نگاهت.


تو مرا می‌بری به دشت‌های آسودگي؛ به گندم‌زارهای آرامش

و رهايم می‌كنی درخودم!

نمی‌خواهی بگويی كه فصل چندم از خيال‌های من و توست؛

نمی‌خواهی بشنوی كه تا كجای اين ترانه محلی با تو هستم؛

نمی‌خواهی بدانی كه اگر چشم بگشايم ديگر رودی در جريان نيست؛

ديگر چراغی سوسو نمی زند و ديگر صدای ترانه‌ای محلی

 به گوش نمی رسد.

اما من چشم باز نمی كنم تا بسته نشود فصل‌های عاشقانه من و تو!

حالا كه خيال اينهمه زيباست چرا واقعيت؟!

بيا تو هم برای هميشه چشمانت را ببند به‌روی تمام زشتی‌ها و فاصله‌ها!

گذشت يعنی اين!

 

۱۳۸٤/٧/٢٠ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: