
شايد ندارد بايد آخر، اين شعر در پايان بميرد
با موج میآيد به دنيا تا در دل طوفان بميرد
مانند روحی لاابالی هر روز هی بالا و پايين...
در فکر اين موجم که بايد درگير اين عصيان بميرد
از باغ و بستانهای سرسبز؛ چيزی نصيبم نيست شايد
اين ساقه بايد آخرش در آغوش يک گلدان بميرد
ميلی به خوبیها ندارم؛ بگذار برگردم ازاين راه!
حرفی ندارد اين مسافر؛ تنها و سرگردان بميرد
ديگر چه لطفی دارد اين -من- با قصههايت جان بگيرد؟!
ديگر چه فرقی میکند -او- در متن اين جريان بميرد؟!!
***
اين بنده اصراری ندارد حتماْ دراين دنيا بماند
بگذار تا راحت بخوابد! بگذار تا آسان بميرد!
۱۳۸٤/٩/٥ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ توسط
راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:





