به پريا که مي خواهد خودش باشد

رويايي شدم برايت در صبحدمان تاريخ
آنجا كه خدايان افسانه اي به جنگ الهه‌هاي يونان مي روند
من نه آن پلنگ وحشي‌آم كه پنجه بياندازم به خاطره‌هايت
و نه آن گرگ زخم خورده اي كه دندان تيز كنم براي عرياني لحظه‌هايت
تو اما
آن ارابه مغرور خداياني
كه مي‌تازي بر زندگي‌ام
***
 كجاي اين ماجرا منم؟!
كجاي اين قصه تويي؟!
بيا پايمان را بيش از اين دراز نكنيم
نه زمين زير گام‌هاي تو خواهد شكافت
نه كوه‌ها در برابر من فرو خواهند ريخت*


بيا و خودت باش!
بگذار تا خودم باشم!

۱۳۸٤/۱۱/٦ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: