Image hosting by TinyPic

این لحظه ها که بر من می گذرند چونان یک خواب کوتاه نرمند 
و گذرا و من خواب می بینم تمام آنچه را که می خواهم ...
شاید به تمامی برایم تنها خاطره ای شوند گنگ و دور از نظر ...
نمی دانم بادها که می آیند و می روند و زمان که جابه جا شود لعنت می فرستم 
به این روزهای بی تردید یا رهایشان می کنم در اذهان این و آن
انگار می خواهم باشم و نباشم...بمانم و نمانم...
این افعال متوالی و متضاد دردی از من دوا نمی کند که آنچه حقیقت است چیزیست
 بین بودن و نبودن ، ماندن و نماندن...که وقتی هر دو را با هم بخواهی چیزی می شود
 بین خواستن و نخواستن! تو می روی و برمی گردی مانند جزر و مد ...
وقتی خدا تو را اینگونه می خواهد با اینهمه کشش و جذبه آیا می توانی بروی یا نه! 
بمانی یا نه! بخواهی یا نه!...
وقتی برف می بارد و تو گرمی! وقتی آفتاب می تابد و تو در خنکای خاطره هستی!
وقتی سخت است ولی تو آسانی!وقتی بی منطق است اما تو پر از دلیلی...
حالا بگو به من این جزر و مد تو را خسته خواهد کرد؟این بیم و امید؟
این کنش و واکنش؟که می خواهدت با هر آنچه هستی!!
اگر رفتم و برنگشتم بی هیچ جایی برای نگرانی هایت تو بدان 
که راه همین بود و همین!نه تو راهبر بودی نه من رهرو!
اینست که می گویم بی هیچ جایی برای نگرانی!
سرم سنگینی می کند که بر تنم نمانده! دلم شاید بی قرارآن بود
 که پرواز دهد این انبوه پرهای متلاشی را...اما پر که پرنده نمی شود 
حتی اگر به خیلی دورها تاب بخورد...حتی اگر رویای من شود که می تواند 
تا خیلی دورها برود اما رویا رویاست و پرنده نیست که لانه کند سر قله قاف...
که بنگرد از آن بالاها و اگر نخواست تا هیچ وقتی از زمان برنگردد روی زمین!
 من روی زمینم و پرهای افکار فراری ام سر به هوا!لعنت به این تضاد و توالی!!
 یا آفریدی ما را یا نیافریدی!یا می خواهی ما را یا نمی خواهی!
حالا که اینطور است همین خواستن و نخواستنت را عشق است...
این زندگی را عشق است با بد و با خوبش! این انسان را با فرشته و شیطانش!
 من شاید بی دلیل دوست می دارم! حرفی اگر باشد...
 
۱۳۸٥/٤/٢۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: