خوب اول سلام !
اینم یه انگیزه خوب برای به روز کردن وبلاگ
ممنون از مژگان بانوی گل و آقا رضا سیرجانی با معرفت که دعوتم کردن
خداییش بازی جالبیه و چون الان نباید چیزی روپنهان کنم باید بگم از هیجان دارم می ترکم!
میرم که بگم نگفته ها رو:
۱- برخلاف نظر همه اونایی که منو می شناسن و سخت معتقدن که من موجود بسیار آرام و آرام بخشی ام باید بگم که من خیلی از درون خودمو می خورم و معتقدم که اون روزی که می میرم براثر بیماری قلبی و حرص و جوش زیاد جان به جان آفرین عزیز تسلیم خواهم کرد.روزای جنگ ما توی کرمونشاه بودیم و خونمون دقیقا کنار پالایشگاه بود و توی هر دور از حمله هواپیماهای عراقی اولین جایی که موشک می خورد پالایشگاه بود با اون انفجار عظیم و شعله های سیاه و نارنجی،مامان می گه که من که یه دختر بچه شیطون حدود سه چاهار ساله بودم یه گوشه می ایستادم آروم اشک می ریختم و دستمو می ذاشتم رو قلبم و هی می گفتم «آی قلبم».
۲-تو زندگی اول از همه این برام مهمه که توی موقعیتی باشم که تا می شه شاد باشم .راستش خیلی خیلی دوست دارم که خانوم باوقاری باشم و لبخندای ملیح بزنم ولی وقتی یه کمی از حضورم توی جمعی بگذره کسی نمی تونه جلوی خنده های منو بگیره.شاید این موضوع یه نقطه ضعف باشه واقعا ولی من وقتی می خندم فکر می کنم دیگه هیچی تو دنیا مهمتر از این خنده نیست و تا جایی که بتونم هم بلند می خندم.دعواهای بابامو که نصفه شبا  به خاطر خنده بلند منو از طبقه پایین صدا می کرد فراموش نمی کنم.مامانم می گه پیشینه این خنده ها به زمانی می رسه که من دو ساله بودم و ما مهمون داشتیم و مامانم یه ظرف بزرگ زعفران آماده کرده بود و من رفته بودم و همه اونو خورده بودم و وقتی مامانم برگشته بود و داشت منو دعوا می کرد من به صورت متوالی و ادامه دار آنقدر خندیده بودم که صورتم کبود شده بود و نفسم بالا نمی اومد...خوب بسه دیگه بیشتر از این خودمو ضایع نکم...
۳-یه موضوعی که توی من خیلی درونیه و اگه الان اعتراف کنم اولین باریه که اینو حتی به خودم می گم اینه که من توی حرف زدن و قانع کردن افراد خیلی مهارت دارم.این مهارت ابدا اکتسابی نبوده و کاملا ذاتیه.مثلا اینجوریه که من شاید از یه موضوعی به جز یه حاشیه کمرنگ چیز زیادی ندونم ولی همین حاشیه رو چنان پرورش می دم و به شکل فنی و علمی بیانش می کنم که طرف دیگه حرفی برای گفتن براش نمی مونه چون فکر می کنه اطلاعات من خیلی کامله و ممکنه کم بیاره.اگه یه کلمه ای رو برای اولین بار باشه که می شنوم اصلا تو قیافه ام حالت تعجب نمی آرم فقط هیچی نمی گم تا ببینم توی یه فرصت مناسب می تونم دربارش اطلاعات کسب کنم یا نه.
۴-حالا همه یه اعتراف تو ادبیات کردن منم چند تا اعتراف می کنم که مخاتون سوت بکشه.یکی اینکه من برخلاف دعوت کنندگان عزیزم تقطیع رو خیلی خوب بلدم ولی یه کار خفن دیگه می کنم اونم اینه که بعد از متبادر شدن اولین مصرع شعر و در واقع شروع یه شعر من تمام قافیه ای موجود و قابل استفاده رو برای اون شعر همون اول کنار ورق می نویسم بعدن بقیه شعرو می گم اصلا هم از این کار خجالت نمی کشم ولی خوب سعی می کنم این کاغذو به کسی هم نشون ندم( حالا که همتون فهمیدین خیالم راحت شد)این یه اعتراف یکی دیگه اینکه بنده که در حال حاضر کارشناس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی هستم ترم اول داشگاه از درس شیرین زبان و ادبیات فارسی هشت گرفتم و این اولین و آخرین نمره تک من در تمام طول تحصیل از اول ابتدایی تا به الان بوده.
 
۵-یه چیزای کوچولوی دیگه هم هست که اگه نگم وجدان درد می گیرم :از ته دل آروز دارم موهای سرمو بتراشم کلا عاشق تغییرات شگفت انگیزم ...نفهمی یا کند ذهنی آدما به شدت به من حرص می ده اگه یه اسلحه داشته باشم فورا کله اونی رو که حرفمو نمی فهمه منفجر می کنم،از ست کردن لباسا خیلی خوشم میاد،عاشق هر چیزی با طعم نسکافه ام ،دلم می خواد به همه پارکا همه رستورانا و همه کافی شاپا سر بزنم(بیچاره فرهاد)، عاشق کلاساي منطق الطير و حافظ شناسي دکتر حائري ديوان شمس  صائب تبريزي دکتر اسپرهم بوستان سعدي دکتر ايران زاده و مثنوي معنوي دکتر حسن زاده بودم.از جلسات شعر خواني خوشم مياد.هميشه در حالي رفتم سر امتحان که فقط نصف کتابو خونده بودم و از نوشتن توي ورقه امتحاني خيلي لذت مي بردم و هميشه عقايد شخصيمم توش بيان مي کردم و ورقه امتحانيم شبيه نامه اي به استاد مي شد!بعد از تموم شدن دانشگاه همه فکر می کردن که یه ضرب فوق می خونم و دکترا رو هم می چسبونم و استاد دانشگاه می شم ولی به هر حال آدم علایق متعددی توی این دنیا داره و عمر هم که محدوده ...،از پاسخنامه هاي نظرخواهي خوشم مياد،دلم مي خواد يه زمين کشاورزي داشته باشم ...
مدعوین:
۱۳۸٥/۱٠/٥ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: