
واژه از این جسورتر می خواست؛ که برایش لب و دهن بشوم چادرٍ شب سَرم کُنم هر صبح! که رضایت دهم کفن بشوم واژه می گفت دربه در باش و در پناه خودم بمان عمری واژه می خواست جان به لب کُنَدم؛ واژه می خواست ریشه کن بشوم من خودم را به باد می دادم تا دلم لحظه ای خنک بشود واژه هیزم به دامنم می ریخت تا که از جنس اهرمن بشوم چنگ می زد دلم به دیوارش سعدِ سلمان شدم که بگریزم آسمان در تراکمی سنگین؛ ماه بودم که شب شکن بشوم واژه ها می دهند آزارم، واژه ها می کنند بیمارم پیچ و خم پیش پام می ریزند که به ناچار؛ اهل فن! بشوم صبر کردم به جای هر که نمانْد؛ پا به پا کردم و نرفتم باز سر به زیرند کودکان دلم؛ وقتِ بازی نشد که "من" بشوم سایه می زد به چشم من خورشید؛ سُرمه از گوشه اش سیاهی زد روز و شب در کنار هم خفتند، اشک آمد که خوب «زن» بشوم . . . کاشکی بشکفد بهاری دیر؛ از دل این خزان صد رنگی پابه ماهند مادران زمین! کاش تا باتو هم وطن بشوم





