شهر انگار زیرِ پایــت بود، روی یک برج ســــایبان بودی
راه می رفتی و زمین میدید، مالک ابر و آسمان بودی
شب که میشد چراغها روشن، مثل الماس میدرخشیدی
سوژهی بــــکرِ دیدِ پنجرهها، رشـــک چشـمان این و آن بودی
در قدمهات بال و پر میزد، حال یـــک صبح خــــوب بارانی
دوست با خلق و خوی آدمها، یار و غمخوار ساکنان بودی
پلهها را دوتا یــکی باهم، در نبردی شــلوغ مـیرفتی
تو جلو میزدی همیشه و با، منِ بازنده مـهربان بودی
کم کَمک فصل بی قراری شد، فصل یکریز، خواهش و اما
ســــیل باید نبایدت هر روز، مثـــل باران بی امــــان بودی
غصهها بغض در گلویت شد، حرفهای نگفته باریدند
در کـمین بهانهای کوچک، تیر در چلهی کـــمان بودی
خاطرات گذشته را یک روز، ریختی توی جعبهها بعدش
پــله و پــله آمدی پاییـــن، آخرین برگ داســــتان بودی
***
توی یک برج ساکـــــنی اما، بی نســـــیم و بدون پنجـــرهای
تکه سنگی شدی و خاموشی، کاش در فکر این خزان بودی!






