به خواهر کوچکم که دیروز تولد 17 سالگی‌اش بود:

 

دو مارگون، دو عصیان، دو نیمه‌ی جاری

دو پیچ گیج و معلق، در اوج سرشاری

دوتا قرینه‌ی مواج؛ ریخته، سرریز

دو آبشار رها روی شانه‌ها داری

بهار صورتی و حس رویشی به تنت

غلیظ و در ضربان، بی‌قرار و بسیاری!

برای گریه و خنده همیشه آماده

بهانه‌های قشنگی در آستین داری

بیا! بگو و بخند و بچرخ و بال افشان!

زمان توست عزیزم که دوربرداری

زمان توست که کم کم به من بگویی نه!

بسازی از دل فردا هزارها آری!

تو انقلاب منی جان من! تو آزادی

تو جنگ روز و شبی کودتای دیواری

جدایی از همه‌ی چاره‌ها اگرچه تو هم

به خیر و شرّ قوانین ما گرفتاری...

تو را چکار به ابرهای مصلحت‌اندیش

تو آفتابی و از هرچه ابر بیزاری

جهان که قصه‌ی تلخی‌ست با تو آسان است

برای ما که دچاریم، گرچه دشواری

ببر مرا به نسیمای نوجوانی خود

که رود عشق و امید است در چمنزاری

 

ببال و قد بکش و حد سقف را بشکن!

برای رُستن و رَستن هنوز جاداری!

 

به امید فرداهای روشن

 

 

۱۳۸۸/٤/٢٦ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: