این آخرین تماس تو با من بود مانند زنگ چکش و آهن بود صد بوستانِ خاطره، اما کال! دل در خیال خام رسیدن بود می گشت تا بیابد از او عشقی در کوهِ کاه درپی ســوزن بود دستی به گـــیسوان پریشانش تمثیل ناب آتش و خرمن بود در زمهریر خلوتشان خورشید بی هوده گرمِ کار دمیـدن بود دسـتان مـرمرین شفابخــشی سرمایه های گمشده ی زن بود آهنگهای روز و شـــبش دیگر تصنیـــف های رنج مطنطن بود این خنده خنده پا به خطا دادن یک ماجرای حال به هم زن بود باران نمی گرفت اگر از چشمش شاید چراغ عاطفه روشــن بود! این داستان گم شدنی در مـه این قصه ی شکستن من بود!
۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ۱٠:۳٩ ق.ظ توسط
راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:





