ای کاش دستمایه های این غزل در نگاهم نمی نشست!

برای می نو که "زهرتلخ"  فقدان پدر را ناچار به نوشیدن است.

 

سَر می رود درد از سر این کاسه دیگر

بر خاک می اندازد آن سرپنجه لنگر


خط می کشد بر صورت دنیای زیبا

چنگال های وحشی مرگی، مکرر


فانوس فرداها غبارآلود اندوه...

دلواپسی در بندبندش می زند پر


گیسو پریشان می کند در باد مادر

در خاک می غلطد نگین چشم خواهر


افسون روحی در دل یک قایق سرد

بر شانه های خیس دریاها شناور


دستان سنگین زمان با بی خیالی

هل می دهد او را به جنگی نابرابر

***

باید بنوشی بیش و کم معجون غم را

تقدیر می ریزد در این فنجان لب پر


طاقت بیاور برگِ از طوفان رهاتر

از گِل درآید چرخ فرداهای بهتر!

۱۳۸٩/٤/۱٦ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: