امروز كه از خواب بيدار شدي،‌ حس نكردي كه اتاق

     تاريكتر از هميشه ست؟

     ــ شايد هنوز صبح نشده ، باز احساستت گل كرده ؟‌ميخوام بخوابم .

(صداي مستمر زنگ ساعت)‌

ــ ديدي  گفتم !

پتو را كنار ميزني چه شوقي براي ديدن اين حال و هوا داري.

 به حياط مي روي و مستقيم چشم به آسمان مي دوزي،

 ابرها سعي ميكنند گستره آسمان را از آن خود كنند،

 اگر ابرها برنده بشن احتمال بارون هم زياده ... آخ اگه بارون بزنه ....

اين توده هاي ابر، اين حال و هواي خنك و ملس چقدر برات خوشاينده.

 چشمها را مي بندي و با لبخند نفس عميقي ميكشي .....

روزهاي خوب دانشكده ...

. بيدهاي بارون زده .... نيمكتهايي كه خيس شده اند

 و براي نشستن بايد چند برگ از آخر جزوه ات را

كش بري و روي نيمكتها پهن كني.

زير بارون هم حرف مي زدين ، فرقي براتون نداشت.

 تازه شاعرانه تر هم بود. اصلاً من خودم ديدم

 آخرين قرار مدارها رو هم زير همين بارون گذاشتين.

 همينجوري هوا ابري بود كه روي كلاسورش يكدفعه

بيست تا گل ياس ريختي و .... همون شد.

ــ تعريف نكن ! دوست ندارم تعريف كني

همينطوري كه بهش فكر ميكنم قشنگتره ....

ـــ خانم كجايي ؟ رفتي تو حياط چيكار؟ تو كه باز چايي دم نكردي شاعر !

ـــ  شاعر خودشه ...

 

 

 

 

 يك تكه از دانشكده در من گره خورده ست

او كه نميدانم چرا اينگونه آزرده ست

 

هرجا به دنبالش كه ميرفتم كسي ميگفت

ديروز اينجا بوده و نام تو را برده ست

 

يك روز پاييزي كه باران تند مي باريد

در باغ چشمانت گلي ديدم كه پژمرده ست

 

كم كم تمام تار و پودم دل به او ميداد

آن دل كه باور كرده بودم سالها مرده ست

 

وقتي غرورم را شكستم با خودم گفتم :

اين هم به جاي سالها رنجي كه او برده ست

***

حالا كه در امواج چشمان تو مي خندم

حالا كه دستم دل به جز دست تو نسپرده ست ،

 

حالا كه از دشت نگاهت ياس مي بارد

حالا كه برگ دفتر دوري ورق خورده ست ،

 

آسوده باش اي تكيه گاه خستگي هايم

حتی  خدا جرمی برای عشق نشمرده ست .

 

۱۳۸٢/٧/۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: