اشیاء
چون کودکان رفته به خواب
در جای خود، مطیع و ساکت و بی حرکت.
شب سِحر کرده سپیدی را
در تشت نقره ی چشمانش
من، تشنه، خواب زده، مغموم
بی اعتنا به کار شب و روز...
پای برهنه خود را
بر سطح سرد سرامیکی
هموار می کنم
یک لحظه پیش از این
شاید جهان به همهمه در ذهنم
سرگرم رفت و آمد ممتد بود
این امتداد مداوم
چون بختکی، در نایژه های نازک بی جان
حلق مرا
به حلقه های وصال نهایی نزدیک می کند
اشیاء
چشمان گردشان، بی پلک، خیره به من
مسخند و منتظر!
انگار قبل از این
-مغرور و حق به جانب و کامل-
سرگرم غیبت من بودند...
***
یک بطری از حقیقت نامعلوم...
در چنگ من گلوی حیات است
من تشنه ام!
نه تشنه ی این جرعه
من تشنه از غم گریه های صبح خمارم
جام حیات را  جا می گذارم در زمهریر خیالم
در بسته می شود و نور، سر می دزدد
تا شب شکوه بی خلل خویش را در لحظه بازیافته باشد.
***
دردی خلیده به جانم!
وقتی که زشت و مندرس و پاره پاره است...
وقتی وجود، مجبورِ بودن است
وقتی که از خجالتِ بون، چونان حلزونی به اندک اشاره ای،
سر می برد به آخرین دالان زندگی...
بهتر که نور نروید
بهتر که صبح نتابد
بهتر که آفتاب گم شود از خویش...
اشیاء گمشده همه در گوشند،
دزدند زمزمه هایم را
من با خودم حرف می زنم و انعکاس صدایم را
در خیزش بی علت دو قطره کم جان
تند و به ناگهان، از شیر ظرفشویی خواهم شنید.
***
شاید کنار پنجره باشد
شاید  میان حیاط
فکرِ نکرده ام، پرتاپ می شود، با مغز در حیاط!
***
وقتی که بطن حادثه سنگین است؛
باید بزاید از پی هم
فرزندهای درد مکرر را...

۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها: