ناخن به ناخن می جود خود را، در من گرفتار است احساسی
در کشمکش، بیهودگی، تکرار، مانند یک رفتار وسواسی!
شاید به جا آوردنم سخت است؛ درچارچوب قاب ها هستم
با من صمیمی تر شو از بختم، شاید مرا از پیش نشناسی...
هربار می آیم تو را از نو با نام های تازه بشناسم
مثل پریشان واژه ای مبهوت، روی لبم هر دفعه می ماسی
گُرگُر شبیه بوته ی سرخی، در هرزباد گفتگوهامان،
لعنت به لعنت تا خدا رفتیم، آری ندارد عشق مقیاسی...
صلح است یا جنگی غرورآمیز؟ سربازهایی دشنه در آغوش
از نیش تلخ غصه ها هر روز، گل داده بر قلب من آماسی
خوبی ولی نه در کنار من، عشقی ولی نه در هوای من!
سنگ است قلبم وقتی از مومی، از شیشه ام وقتی که الماسی!
گم می شوی در شهر احساسم، ماندست تا از راه برگردی
ماندست تا پیدا شوی از خود؛ این کوچه ها را خوووب بشناسی!
۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ۸:٥٠ ب.ظ توسط
راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:





