نگاه منتــــــظرت را بـــــــدوز بر تن من
بكش به سينهء صحرا و چشمه ها دامن
بيا به سمت حضورم! كه سالها تنها ـ
نشسته ام كه صدايم كني از اين روزن
خداي هر چه سپيدي! خداي هر چه اميد!
براي خاطر مردم بيـــــا و از اين مـن ـ
بساز ناجي شعر و بستز ناجي عشق
بكن چراغ زمين را به پاي دل روشن
نمي كنـــم گله اما خـودت كه ميداني
چقدر منتظرم تا بگــــــويي از رفتــن
بگو چگونه بيايــم؟ تـرن، هواپـيما ــ
مسير جاده و دريا خطوط راه آهن؟!
***
بيا و قصـــــهء مــن را دوباره نازل كن
به جاي چاه و طناب و ترنج و پيـــراهن
۱۳۸٢/٧/۱٩ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط
راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:





