شهر می رفت رو به خاموشی، دیگر از ازدحام ها کم شد
بر تن تختخوابی از نقره عهد ماه و ستاره محکم شد
عابرانی که بعد از این هستند، یا فقط عابرند یا...عاشق!
عشق یار کدامشان بوده ست؟ یا نصیب کدامشان غم شد؟
هان "چراغی که روشن است" آنجا، در خیالات خام می سوزد...
شب گرفتار درد موزونیست، شب گرفتار "شعر" کم کم شد
واژه ها بی قبا و یخ بسته روی بند سکوت آویزان!
باد نامحرم است و می پیچید در لباسی که از کمر خم شد
قفل این خانه را ببند از پشت، من به این آشیانه دلگرمم
هرکه مهمان ماست می ماند!... گرچه "اغیار" و" یار" درهم شد!
می روم نامیدی خود را بسپارم به دست پوپک ها...
شاید از دورها خبر آرند؛ عشق تنها پناه عالم شد
من چراغی که روشن است اینجا، من خیالی که خااام می سوزد
کهنه آهنگی از "بنان" در گوش، سوژه ی گریه ام فراهم شد!
۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ توسط
راضیه ایمانی نظرات ()
تگ ها:





