ذهن مست!

 

از مسیرت دوباره دورم کرد، ذهن مستی که در مسیرم بود

 

مطمئن بودم از همان اول، دست آخر دلی اسیرم بود

 

 

 

چشم خرگوشِ مضطرب در ماه، تا مگر از شکار بگریزد،

 

روبرویش دو چشم خون آلود، خیره در چشم های شیرم بود

 

 

 

استکان ها پر از عطش بودند، عطر تندی مشام را می زد

 

از خودم می گریختم اما، از نگاه تو ناگزیرم بود

 

 

 

صبح از خواب پا شدم با درد، با سری گیج و مملو از نِسیان

 

پرت می شد حواسم از یادت، روحی آشفته در ضمیرم بود...

 

 

 

دیر می گیرد این "دوا" اما شیر می گیرد و حریفش نیست؛

 

پیش پاهای من زمین خوردست آنکه با جان و دل امیرم بود

 

 

 

مثنوی ریخت بر زمین، خرگوش قصه را اینچنین روایت کرد:

 

زود می خواست عاشقش بشوم، از قضا خوب شد که دیرم بود!

 

 

 

 

 

/ 32 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد رضا

شعر قشنگی بود،تا دو بیت آخر عالی بود،اما آخرش رو متوجه نشدم چرا یهو رفتید به سمت خرگوش؟ می دونم به تناسب شیر خرگوش رو نام بردید اما چرا؟

آقااحمد

وب زیبایی داری با تبادل لینک موافقی؟

وسوسه

لاییییییییییییک وبلاک زیبای داری

راضیه

چقدر زیبا سرودین.. لذت بردم... [گل]

baran

شعراتونم مثل خودتون خوشکلن، ممنون و خسته نباشید

طلبه

بسمه تعالي سلام اتمام حجت به وبلاگ مراجعه کنيد ايران در خطر عظيم قرار دارد www.abc.melatblog.ir

صهبای بیدگلی

سلام استکان ها پر از عطش بودند، عطر تندی مشام را می زد از خودم می گریختم اما، از نگاه تو ناگزیرم بود مانا باشید

پریا

عزیزم زیبا بود. بعد از سالها اومدم اینجا و انتظار نداشتم به روز باشه ولی بود اونم با چه غزلی...بعد سال ها غزل خوندم...